مردان مریخی و زنان ونوسی

زندگی عرصه ی کمال است نه پیکار پس دررفع بحران هامانند یک تن واحد عمل کنیدبا هم باشید نه رودرروی هم!

جواب به نظر خصوصی در چهارشنبه 4 فروردین1389 ساعت: 12:24 توسط:همون ک میدونی

با سلام خدمت شما وبگردی که خودتو معرفی نکردی (حالا به هردلیلی ترس یا .....)*

در جواب به نظرتون باید بگم من از افرادی که پشت سر دیگران حرف میزنند

متنفرم و هیچ ارزش و احترام و اهمیتی هم به حرفشون نمی دم .در

هرحال بی احترامی هم به کسی نمیکنم چون از نظر من هرکس واسه

خودش شخصیتی داره که تفاوت انسان ها در میزان اون هست ،حالا اگه

شما یا هرکس دیگه حرف و حدیثی داره برای رفع سوءتفاهمات می تونه و

میتونید آدرس ایمیلتونو واسم ارسال کنید که هرگونه ابهام و تصوری پیش

اومده روواستون برطرف کنم .خوشحال میشم که بتونم مشکلتونو حل

کنم .در غیر اینصورت که از مکالمه باانسان های بزدل و ترسویی که حتی

شجاعت برای اثبات ادعای خودشون ندارن معذوریم .در صورت تمایل منتظر

 ایمیلی از طرف شما هستم .

امیدوارم این حس در  شمایک  حس حسادت نباشه ،چون این طور ادم به خودش غره میشه که حتما به یک نقطه عطفی رسیده که باعث شده حس حسادت در دیگران رو برانگیخته باشه

پ.ن:لطفا ايميل خودرا مجددا صحيح وارد كنيد.باتشكر

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 22:41  توسط یک ونوسی  | 

سلام به همه وبلاگنويسان

من الان محل كارم هستم .فقط يه چيزي يادم اومد كه بگم

روز مهندس مبارك

راستي يه سري كتابهاي كارشناسي ارشد با نازلترين قيمت به فروش مي رسد .هركي خونده سال بعدش قبول شده رفته .در صورت نيازپي ام بدهيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 18:4  توسط یک ونوسی  | 

سوتی ندهیم

پنج شنبه فعالترین روز هفته بنده بود .صبح زودبیدار شدم .رفتم تعمیرگاه واسه ترمز دستی .با کمی تاخیر ،خداروشکر درست شد، بعدش آبحی گل رو رسوندم بعدشم خودمو .ظهر قرار بود برم واسه دزدگیر که مای سیستر زنگ زد گفت بیا دنبالم که وقتی رفتم یکی از دوستاشم با کمال خوشرویی اومد سوار گفت منم برسونید. خلاصه بعدش رفتیم دم مغازه که تا ساعت 4 اونجا بودیم .تعمیرکار فکر کنم صبحش کله پاچه خورده بود تا تونست حرف زد بعدش با سرعت تمام رفتم خونه نهارسرپایی خوردیم و برگشتیم .عصرش دوست جونم اومد دنبالم .یه گل خوشکل هم واسم آورده بود با کادوی ناز (خیلی فروغ فرخزاد دوست دارم )رفتیم بیرون که شام بخوریم .بعد من سفارش دادم ولی از قضا هم من و هم دوستم هردو سفارش گرفته بودیم(یه سفارش با دوبار تحویل ) وای که چه حالی دادددددددد اون شب .کلی خندیدیم .بعدشم اومدیم خونه که دیدم دردونه هم تشریف اورده بود که جمعه بریم پیست اسکی  .از قضا منم همش فکر می کردم روز شنبه امتحان دارم و مخالفت کردم و کلی خوندم .تا صبح استرس داشتم ساعت 6 بیدار شدم و با عجله بسیار به سمت دانشگاه روانه شدیم .بعد از اینکه روی صندلی جا گیر شدیم همکلاسی ها سوال و جواب های می کردند که واسم عجیب و غریب بود با خودم گفتم حتما جزوه من ناقص بوده از قضا جواب چندتا از سوالات هم که تاحالا به گوشم نخورده بود رو روی دسته صندلیم نوشتم که موقع توزیع برگه شد .دیدم سوالات کارآفرینی هست با خودم گفتم حتما یه گروه کارآفرینی دارند یه گروه محیط هایی چندرسانه ای (از روکه نمی رفتم )بعد پرسیدم که گفتن امروز فقط امتحان کارآفرینی هست .کم کم بوش دراومد که چه سوتی دادم .بعد رفتم با عجله بیرون توی بردیونی یا یونی برد نگاه کردم دیدم بعععععععععععععله امتحان اینجانب فردا برگزار میشه .رفتم که کیفمو بردارم و دربریم کیفو برداشتم همین که خواستم بگم میگ میگگگگگگ

یکی از دوستام گفت مگه نمیخوای امتحان بدی گفتم نه من منتظر کسی بودم بعد گفت پس چرا صندلی گرفتی گفتم واسه دوستم گرفتم که نیومده .خلاصه اومدیم بیرون ولی بعد از امتحان یه بنده خدایی که زاغ سیای مارو چوب میزده اس ام اس(ببخشید پیامک )داد که عجبببببب سووووووووووووووتییییییییییییییی دادیییییییییی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 21:21  توسط یک ونوسی  | 

شعرى از پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت گوش فرا ندهی
اگر برای خودت ارزشی قائل نباشی .

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري, عزت نفس را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

وقتی تمام روزها رو با نفرین به بخت بدت بگذرونی و

از بارون بد شانسی ها که تمومی نداره.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده ‏ی عادات و عقایدت شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی.

اگر در زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ..راههای مختلف رو امتحان نکنی

ورنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر بادیگران برای آموختن و گسب تجربه صحبت نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر قبل از این که کاری رو شروع کنی نسبت بهش بدبین باشی و اونو انجام ندی

اگر درباره ی چیزهایی که نمی دونی پرسش نکنی

اگر به سوالاتی که جوابشون رو میدونی پاسخ ندی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت و هیجان
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به
درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت و یا کاری که انجام میدهی
شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگردنبال روياهایت نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت ورای مصلحت‌انديشی رفتار کنی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!

لازمه ی زندگی تلاش و مخاطره هست نه تنها یک نفس کشیدن ساده

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!


تنها با شکیبایی و تلاش مستمر هست که میتونی شادی رو به زندگیت بیاری ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 17:30  توسط یک ونوسی  | 

امان از این ...

دل دل می کردم که بیام نت و پست بزارم ولی استرس این امتحان ریاضی مهندسی نمی ذاشت .5شنبه بعد از کاریه گشتی زدیم و کلی خندیدیم بعدش دردونه گفت بیا اینجا کارت دارم رفتم دیدم دم در مغازه دزدگیر فروشیه(یعنی کادوی تولد منه ) .یه صندلی جلو مغازه بود که دوتایی روش نشستیم .یک ساعت طول کشید که دزدگیررو نصب کرد.هوای خوبی بود تو این فاصله هم دردونه خاطرات سربازیش رو می گفت خیلی جذاب بود اگه وقت شد بعدن چندتا از خاطراتشو مینویسم که دیگه ترس از سربازی از بین بره .بعدش رفتیم شام گرفتیم  و اومدیم خونه که دیدم مهمون داریم .مجبور شدیم شام رو تو ماشین بزاریم .دایی بود از انگلیس برگشته بود حالا اومده بود سوغاتی بده در اصل با یه تیر دونشون بزنه .منم به داداشی گفتم  شام یخ کرد شام یخ کرد که خواهرزاده ام اومد و گفت خاله مگه نگفتی بیا خونه مامان جون می خوای تولد بگیری منم دم دهنشوگرفتم بردمش تو اتاق و.......راست میگن حرف راستو از بجه باید بشنوی .همون شب یه بنده خدایی هم زنگ زد واسه ....که به زور میخواستن ماروبفرستن قاطی مرغا.منم هی مامانو نیشگون می گرفتم که بگو میخوات فعلا درس بخونه .خلاصه سوژه شده بودیم .از جمعه هم نشستم به خوندن و تا امروز 4 روز اف بودم خداراشکر نمیدونید این ریاضی مهندسی چه غولی بودواسم .سرجلسه امتحان دوتا از پسرا دعواشون شد که موقیعت خوبی  واسه امدادهای غیبی بود ولی به خودم جرات ندادم .بعد از اونهم یکی از پسرایه دفتر اورده بود که میگفت واسم یه متن بنویسید (خیلی جالب بود معمولا پسرا اینکارا نمیکنند ).احتمالا جو گیر شده بود .فعلن که باید بخونم واسه امتحان بعدی چون اگه خدای نکرده ....درسه تا سال دیگه ارائه نمیشه پس تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 17:29  توسط یک ونوسی  | 

امروز من

صبح با صداي مسج بيدار شدم –ساده و بي ريا نوشته بود  -هپي برت دي تو يو – زود بيدار شدم آماده شدم رفتم سوار ماشين شم كه پشيمون شدم رفتم چادر كشيدم روش. تصميم گرفتم با وسيله نقليه عمومي برم .خيلي هوا خوب ود وسط راه راننده تغيير مسير داد ولي من ناراحت نشدم و پياده شدم (آدم كه روز تولدش بد اخلاق نمشه )هواي خوبي بود جون ميداد واسه پياده روي – دردونه امروز مياد- همه چي آرومه من چقدر  خوشجالم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:32  توسط یک ونوسی  | 

در اندر احوالات اتاق های عمل شیراز

از پنج شنبه با خودم گفتم خوبه فردا جمعه هستو به عادت ها و سنن شیرازی (خواب)اکتفا کرده و جبران کمبود خواب گذشته رو می کنیم که ساعت 5:30 صبح مادر خانواده به سراغ اینجانب اومدند منم که در حال خواب وبیدار گفتم مامانی مثه اینکه فراموش کردین امروز جمعه هست و دانشگاه و شرکت تعطیله ولی نگو قضیه چیز دیگه بوده ظاهرن دردانشون می خوان تشریف ببرن پادگان (اخه امروز آماده باشند من فکر کردم شنبه میرن .حالا جرات داری بهشون بگو خب با آژانس بره ).خلاصه بعد از اینکه داداشی رورسوندیم تو راه چشمامو باز نمی کردم که مبادا خواب از چشمام بپره که گوشی مبارک زنگ خورد .خاله بود گفت همین الان پاشو بیا بیمارستان عمل داریم و کمبود نیرو.منم که از کلی وقت بهش سفارش کرده بودم که یه بار منو ببر اتاق عمل .قرار روبرفرار ترجیح دادیم و رفتیم که چشمتون روز بد نبینه .اول که رفتم یکی از اقایون گفت شما متخصص بیهوشی هستین تا من اومدم توضیح بدم که ....گام (لباس اتاق عمل )رو داد دستم و فرستادم رختکن .بغل دسته خاله ایستادم و نگاه می کردم .متخصص بیهوشی اومد و کارشونو شروع کردند. سرعمل از هرچیزی حرف میزدند جز مورد عمل. تازه بلوتوثم شرح می دادند .از قضا یه نفر از همکارا کمک خواست که من رفتم و با صدای زنگ گوشیم حواسم پرت شد و نمیدونم چی بود (روده یا معده یا...)که از دستم دررفت و دکتر دوباره دنبالش می گشت .خلاصه بین کار هم صبحانه ای میل کردند وجکی و اس ام اسی و .... آخر نفهمیدیم چه جور شد و چه بلایی سرطرف اومد ولی خیلی هم کار سختی نبود که این همه واسش درس می خونن .من که دیگه ا زبوی خون و الکل و ...بیزار شده بودم ترجیح دادم که برم واسه مریضا سرم وصل کنم .خلاصه که اینشالله هیچ کس کارش به بیمارستان نکشه موقع برگشتن خاله می گفت هفته دیگه هم میای؟ظاهرن بهشون خیلی خوش گذشته بوده .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:58  توسط یک ونوسی  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 20:26  توسط یک ونوسی  | 

کاش دیر نمیشد

کاش دیر نمی شد .کاش آدما زبان همدیگررو می فهمیدند .ولی حیف دیگه دیر شده .دیگه نمی تونید اون چیزی رو که می خواستی بدست بیاری .حیف که مشابه اون  هم مثل اون نیست .و تاابد افسوس از نداشتنش از گذشت زمان از  ....ای کاش میدانستیم زندگی کوتاست. کاش از ثانیه ها ی زندگی لذت می بردیم. کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمیکردیم. کاش همه را دوست داشتیم .کاش معنای صداقت را ما هم می فهمیدیم. کاش دلهایمان دریایی می شد. کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم. تا نهایت کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان  چه اتفاقی می افتد. کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود .

هرگاه دیدی گناهی آنقدر بزرگه که نمیشه ببخشیش ،بدون که اوون از کوچیکی قلبته نه از بزرگی گناه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:28  توسط یک ونوسی  | 

یونی ور امروز

امروز صبح که با شوق و ذوق فراوان از خوابه زمستانی بیدار شدیم با خودم گفتم بهتره امروز هوای پاک رو پاک نگه داریم با وسیله نقلیه عمومی به سمت مرکز علم  و دانش بریم .آبجی گله هم که طبق معمول دار ما بود زود زود آماده شد و با شوق و ذوق فراوان رفت دم در وقتی دید من از کنار ماشین رد شدم با !!!!!!!!!!!!!بسیار گفت مگه ماشین نمییارید منم گفتم امروز بنزین بی بنزین بدوبا با حمل و نقل عمومی تا زه کیفش بیشتره وقتی از خیابان به سمت ایستگاه اتوبوس راهی شدیم با تاخیر 30 ثانیه اتوبوس از جلوی چشم مبارکمان رد شد .بعد از اون به سمت ایستگاه تاکسی رفتیم که همه چیز به پست می خورد جز تاکسی بعد از کلی زمان یه تاکسی گرفتیم ساعت 8 شروع کلاس بود و ما تازه تاکسی گرفتیم .فهمیدم امروز روز شانس نیست .که بین راه مسیر آقای راننده تغییر پیدا کرد و مجبور شدیم بقیه راه رو با خط 11 بریم وقتی رسیدم حدود40 مین از کلاس گذشته بود که ترجیح دادم سوژه خنده را برپا نکنم و تا کلاس بعدی صبرکنم .البته به این دلیل زود اومدم که یکسری از کتابامو که از ترم یک دست یکی از بچه ها بود بگیرم که اونم اون روز نیومده بود(ولی به صورت تصادفی از بدشانسیش دیدمش ولی من به روی خودم نیاوردم قیافه اش که دیدنی بود )

از شانس اینجانب که فقط سه جلسه سر این کلاس رفتم و بخت با مایاربود چون استاد فقط توی این سه جلسه که من بودم حضورو غیاب کرد.از قضا این استاد که تازه به سمت ریاست در آمد ه با تاخیر واردشد که ماژیک واسه تدریس نبودو ما هم خداخداکردیم که ماژیک نباشه از قضا ماژیک هم پیدانشدو ریاست محترم مجبور شدنداز خزانه عرضی دانشگاه ماژیک بیاره .منم که بعد از یه چرت کوتاه  همش تو فکر استعفاوکارای دیگه  بودم که یکی از خانوم مهربونه های کلاس بهم پیشنهاد کارداد من همه که....به هرحال هرجور شد ما رفتیم همون روز واسه مصاحبه که مدیر عامل  تا حرف از ماموریت های خارجه زد من دیگه نفهمیدم کار چی بود و ....من تورویاهای کشورهای .........که طرف برید و دوخت و ....از شنبه باید مشغول به کار شم .بعد میگن کار نیست .تا بعد .به قول یکی از بچه های شرکت مراقب پوستتون باشید .راستی جشن فارغ التحصیلیمونم اردیبهشته

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:6  توسط یک ونوسی  | 

بازم به بهانه آغازی دوباره

 خیلی وقت بود به خاطریه سری مسائل آپ نکرده بودم آخه دوشیفت سرکار بودم .دیگه خونه هم که می اومدیم جنازه .از یه طرف دیگه هرکاری کردم نشد که این ترم رو مرخصی بگیرم وخودمو به هر درو دیواری کوبیدم نشد که نشد انگار که همه درها به روم بسته شد این مدیرگروه هم که هردلیلی می آوردم که کارآموزی نمی تونم برم یا پروژه سنگینه یه چیزی تو آستین داشت .می خواست واقعا  از خیر ما راحت بشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 23:4  توسط یک ونوسی  | 

تقديمی

به صليب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبري مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سكوت تن ندادم حالا ميرم بي‌كفن
وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن
معني آواز هم اين بود ته بن‌بست داد كشيدن
وقتي حتي توی خلوت فكر آزادي قفس بود
گفتني‌ها رو مي‌گفتيم اگه فرصت يه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روي صليب ويرون شدم من
شرف نفس من گه شد قفس من
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
توي شب‌هاي سكوت فرياد من بود
ته جنگل خواب بيــــداري رود
از غروب هراس تا صبح موعـــود
تيغ خشم خليل بر قلب نمــــرود
در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم
از كسي كه مثل بختك تو شب‌هام انداخته سايه
يه سوال ساده كردم نفرت من شد گلايه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:51  توسط یک ونوسی  | 

یاور همیــــــــشه مومن! تو برو! سفر سلامت!

ای به داد من رسیده ! تو روزای خود شکستن!
ای چراغ مهربونی ! تو شبای وحشت من!
ای تبلور حقیقت ! توی لحظه های تردید!
تو منو از شب  گرفتی ، تو منو دادی به خورشید!

اگه باشی یا نباشی ، برای من تکیه گاهی!
برای من که غریبم ، تو رفیقی! جون پناهی!
ناجی عاطفه ی من!شعر م از تو جون گرفته!
رگ خشک بودن من،از تن تو خون گرفته!

 

اگه مدیون تو باشم،اگه از تو باشه جونم!
قدر اون لحظه نداره،که من دادی نشونم !
وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه های وحشت،
وقتی هر سایه، کسی بود برای بردنم به ظلمت،

وقتی هر ثانیه شب ، تپش هراس من بود!
وقتی زخم خنجر دوست ، بهترین لباس من بود!
تو با دست مهربونی، به تنم مرهم کشیدی!
برام از روشنی گفتی ! پرده شبو دریدی!

یاور همیــــــــشه مومن! تو برو! سفر سلامت!
غم من نخور که دوری،برای من شده عادت!
ای طلوع اولین دوست ! ای رفیق آخر من!
به سلامت سفرت خوش ! ای یگانه یاور من!

مقصدت هر جا که باشه ، هر جای دنیا که باشی،
اون ور مرز شقایق ، پشت لحظه ها که باشی،
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود،
تنها دست تو رفیق ، دست بی ریای من بود،

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:15  توسط یک ونوسی  | 

حرف هاي نگفته

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پایت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:9  توسط یک ونوسی  | 

در جستجوی کسی باش

در جستجوی کسی باش
Search for who calls you beautiful for the sake of yours beauties not for your attractions

تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي تو

who calls you back when you hang up on him

کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني

who will stay awake just to watch you sleep

کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند

wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]

who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد

who holds your hand in front of his friends

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد

wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه

let love shower on to us for all the time
بگذارباران عشق ومحبت در تمام طول زندگي بر ما ببارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:12  توسط یک ونوسی  | 

congrutulation to everybody

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:10  توسط یک ونوسی  | 

زندگی

                 

چه ساده با گریستن خود زاده میشویم ٬٬

                   و چه ساده با گریستن دیگران از بین می رویم ٬

                                     و بین این دو سادگی چیزی معنا می یابد به نام

                                                                                               زندگییییییییییی!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:41  توسط یک ونوسی  | 

$$$$$$$$$$Feel like a million $$$$$$$$$$$$$$$$$$

    •  با پول میتوان خانه خرید ولی آشیانه نه ،
    •  
    • رختخواب خرید ولی خواب نه ،
    •  
    • ساعت خرید ولی زمان نه ،
    •  
    • میتوان کتاب خرید ولی  دانش نه ،
    •  
    • مقام خرید ولی احترام نه ،
    •  
    • خون خرید ولی زندگی نه ،
    •  
    • بالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه !!!
    •  
  •  
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 13:58  توسط یک ونوسی  | 

زیاد سخت نگیر Go easy on that

  بر سر چیز های کوچک تا این حد برافروخته نشو .نگران نباش که چه کسی تورا دوست ندارد و چه کسی بیشتر از تو مال دارد و یا دیگران چه می کنند .بیا در عوض از آن ها که دوست مان دارند لذت ببریم .بیا به آنچه که خدا به ماداده بیندیشیم .بیا هرروز به آنچه برای بهبود جسم و روان خود ،عواطف وروحیات خود انجام می دهیم فکر کنیم .زندگی کوتاهتر از آن است که بگذاری از کنارت بگذرد ،زندگی تنها یک لحظه با ماست و آنگاه رفته است .خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش.از توبه خاطر آنچه برایم مقدر کرده ای متشکرم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:15  توسط یک ونوسی  | 

عبارات جادوییmajical expression

        

*من هم اکنون برای انرژی جدیدی که به زندگی ام راه می یابد آماده هستم .

*من آماده بخشودنم ،زیرا ایمان دارم هرچه بیشتر می بخشم  بیشتر دریافت می کنم .

*همه چیز در راه بهترین خیر و صلاح من درزندگی ام پیش می رود .

*من خوش روزی ام و هرجا می روم با خود روزی و برکت همرا ه می برم .

*من ثروتمند م و دست به هرکاری می زنم زندگی ا م سرشار از برکات الهی می شود .

*****هم اکنون برای معجزه های زندگی ام آماده هستم .*****

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:10  توسط یک ونوسی 

زندگی ایده آل

 

 

A humble person is someine who can laugh at himself and with others.humility is seeing the good ness in other people......

 

شخص فروتن کسي است که مي تواند به خود و با ديگران بخندد. تواضع ديدن خوبي در ديگران است.

 

فقط وقتی مجازیم از بالا به کسی نگاه کنیم که بخواهیم از زمین بلندش کنیم .!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:27  توسط یک ونوسی  | 

زندگی ایده آل

Realize that its never too late do ordinary things in an  extraordinary  way.have health and hope and happieness .take the time to wish upon  a star .and don’t ever forget –for even day .how very special  you are.

 

برای شروع هیج وقت دیر نیست .

کارهای معمولی را با بهترین روش انجام بده .

سلامتی و امید و شادی را داشته باش.

برای رسیدن به ستاره اقبال وقت صرف کن .

هرگز فراموش نکن    ***     

 حتی برای یک لحظه هم فراموش نکن

 که تو در عالم خود منحصر به فردی و استثنایی.!؟

 

 

                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:36  توسط یک ونوسی 

عدالت

گفت روزی به من خدای بزرگ

نشدی از جهان من خشنود

این همه لطف و نعمتی که رواست

چهره ات را به خنده ای نگشود

این هوا و این شکوفه ،این خورشید

عشق ،این گوهر جهان وجود

این بشر ،این ستاره ،این آهو

این شب و ماه و آسمان کبود

این همه دیدی و نیاوردی !

همچو شیطان سری به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتی نشنود!

وین زمان هم در آستانه مرگ

بی شکایت نمی کنی بدرود!

گفتم :آری درست فرمودی

که درست هست هرچه حق فرمود

خوش سرایی است این جهان لیکن

جان آزادگان در آن فرسود

جای این ها که بر شمردی ،کاش

در جهان ذره ای عدالت بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:55  توسط یک ونوسی  | 

(بخوان ، باور کن ، آرام باش)

آغاز روز:

 

امروز روز خداست و همه کارهایم رنگ و بویی خدایی دارد .هرروز برکت و نعمت

 

خدا را در زندگی ام مشاهده میکنم .بویژه امروز منتظر تجلی برکات فراوان هستم .با

 

شورو شوق فراوان و ایمانی نیرومند بیرون می روم تا آنچه را که باید به دست من

 

صورت گیرد ،به انجام رسانم .امروز از آسمان طلا می بارد.

در طول روز :

 

تنها خدا منشاءتوانگری و برکت بیکران من است .روزی ام دست خداست .من

 

والاترین   و بالاترین ویژگی های همه مردم را دوست دارم و هم اکنون والاترین و

 

بالاترین افراد و شرایط رابه سوی خود می کشانم .کارم آسان است و بارم سبک و

 

توفیق هایم بی شمار.همه نعمتهای الهی به من عطا شده تا برای انجام امور بزرگ

 

مجهز باشم و این اموررا به آسانی به ثمررسانم.همیشه به یاددارم خدایی ثروتمند دارم

 

که همیشه مرا به یاد دارد.خدا عاشق و مشتاق من است.من خلیفه خدا هستم و کمتر از

 

بهترین را نمی خواهم.

 

موقع بروز یاس و ناامیدی و احساس شکست:

 

خدا مرا آفریده تا توانگر باشم و خودش حمایت و هدایتم می کند.از هیچ چیز نمی ترسم

 

زیرا خلیفه خدا هستم و تمام نعمت های الهی از آن من است . تسلیم شکست نمیشوم.با

 

تمام نیرو و در کمال ثبات و پایداری به پیش

 

می روم.آنقدر ایستادگی میکنم تا آرزوهای قلبی و الهی ام را بدست آورم.هیچ چیز

 

منفی در زندگی من راه ندارد ،زیرا مسئولیت همه امور با خداست.

پایان روز:

 

این روزها را رها می کنم تا برود،خدای مهربان فقط خوبی های این روز را برایم

 

نگاه میدارد و مابقی آن ناپدید می شود.همین که سر بر بالین میگذارم به خوابی عمیق

 

فرو می روم.برای روز موفقیت آمیزم خدارا شکر

 

 می کنم .به آسانی می آسایم و میدانم که خدا یم ذهن و تنم را شاداب تر و تازه تر

 

میکند و برای فردایی بهتر و زیباتر آماده می شوم.

فکر کنید:

 

اگر تو نتوانی به خدا که عالم وقادر مطلق است و اداره تمامی این کائنات غنی به عهده

 

اوست اعتماد کنی !پس به چه کسی میتوانی اعتماد داشته باشی!؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:14  توسط یک ونوسی  | 

از دولت عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:35  توسط یک ونوسی  | 

یاد آوری تفاوتها

تصور کنید که مردها اهل سیاره مریخ و زنان اهل سیاره ونوس(زهره)

 

هستند.مدتها پیش ،روزی اهالی مریخ از درون تلسکوپهای خویش توانستند

 

اهالی ونوس را ببینند .با دیدن ونوسی ها به آنها احساسی دست داد که قبلا

 

آن را حس نکرده بودند .مریخی ها شیفته و دلباخته ونوسی ها شدند و با

 

شتاب سفینه ای را اختراع کردند و به سوی سیاره ونوس شتافتند .اهالی ونوس

 

از مریخی ها استقبال کردند .عشق میان ونوسی ها و مریخی ها ،عشق جادویی

 

بود .از این که با هم بودند و کارهایشان را با هم انجام میدادندخشنود

 

بودند .گرچه از دو سیاره متفاوت بودند ،اما از تفاوت های یکدیگر خوششان

 

می آمد .آنها مدت زیادی را صرف شناخت یکدیگر کردند .نیازها ،تمایلات

 

،الگوهای رفتاری متفاوت یکدیگر را کشف نمودند و به آن ارج نهادند ،ونوسی

 

ها و مریخی ها سالها با عشق و تفاهم در کنار یکدیگر زندگی کردند .

 

سپس اهالی مریخ و ونوس برآن شدند تا به سیاره زمین سفر کنند .در آغاز

 

همه چیز شگفت انگیز و زیبا بود،اما تحت تاثیر محیط کره زمین قرار گرفتند ،و

 

یک روز صبح وقتی بیدار شدند ،به نوعی مرض فراموشی خاص دچار شده

 

بودند ،نوعی فراموشی  به نام فراموشی انتخابی !

 

آنها فراموش کرده بودند که از دو سیاره متفاوتند و قرار است با هم تفاوت

 

داشته باشند.یک روز صبح هر آنچه را که درباره تفاوتهایشان آموخته بودند

 

فراموش کردند ،از آن هنگام به بعد ،زنان و مردان با یکدیگر اختلاف داشته اند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:19  توسط یک ونوسی  | 

پشت دریاها شهریست!

در ساحل این دنیا همه خاکبازی میکنیم .

.اما هیچکدام دل رابه دریا نمی زنیم ،

 قایقی نمیسازیم ،نمی اندازیم در آب،

دور نمی شویم از این خاک غریب،

 و باورمان نیست که پشت دریاها شهریست!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط یک ونوسی 

زندگی ایده آل

Don’t let lifes oppurtunities slip through your fingers.*

there are many challenges you can find

.there are so many goals worth fighting for

. One of the best is pease of mind

 

 

اجازه نده که شانس های زندگی از میان انگشتانت به غفلت سر خورده

 

 و از بین بروند .فرصت های جذاب فراوانی وجود دارند که آنها را بیابی

 

،اهداف بسیاری که  شایسته  ی مبارزه اند .یکی از بهترین آنها آرامش

 

ذهنی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط یک ونوسی  | 

دریاب وباور کن

 

استواری پاهایت را ،قدرت دستانت را ،نجابت چشمانت را،راستی گفتارت را،

         خلوص رفتارت را،درستی کردارت را،پاکی اندیشه ات را،بینش عمیقت را،

             هوش سرشارت را،اراده محکمت را،تفکر خلاقت را،سلامتی ات را،زیبایی ات را،

                     اخلاق نیکت را،ارزش نفست را،صبر جمیلت را،اجابت دعایت را،عاقبت خیررا،

                       استعداد هایت را،موقعیت هایت را،اطلاعات خوبت را،وقت گرانبهایت را،

         کوشش بی حسابت را،پیشرفت حتمی ات را،توانایی نامحدودت را،موفقیت را،

    پشتکار شکست ناپذیرت را،اشرف مخلوقات بودنت را،درد دردمندان بودنت را،

سلام بی طمع دوست را،نگاه نگران پدر،دل بیقرار مادر،لطف بیکران پروردگار،

                       عشق را،زنرگی را.................................................دریاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:46  توسط یک ونوسی  | 

زندگی ایده آل

*Nothing wastes more energy than worrying .the

 

longer one carries a problem the havier it gets.

dont

take things too seriously.

 

.live a life of serenity.not a life of  regrets

 

هیچ چیز مثل غصه و اندوه انرژی را هدر نمیدهد

 

.مشکل را هرچه بیشتر تحمل کنی سنگین تر میشود

 

.این چیزها را زیاد جدی نگیر

 

.باآرامش زندگی کن نه با حسرت و افسوس .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط یک ونوسی  |